¸.•**• رویـــــــــای خاطـــــــرات •**•.¸

کوچه بن بست به جایی میگویند که نه از در می آید و نه از دل می رود

چقــدر باید بگذرد تا مـن در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد میشوم تنـــم نلــرزد بغضــم نگیــرد

یک ماه، یک سال، ده سال، چقـــــــــــــدر؟!

 

+نوشته شده در 13:42توسط رویای خاطرات | |

تنهایم گذاشتی 

به خیال آنکه فراموش میشوی

کجایی که ببینی 

نشد...

که نشد...

که نشد...

 

+نوشته شده در 23:10توسط رویای خاطرات | |

کاش آنجا

بدون من

مثل اینجا

بدون تو بود...

 

+نوشته شده در 23:8توسط رویای خاطرات | |

شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد

هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد؟


تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست

او بعکس تو به هرچیز مردد باشد


تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش

و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد


بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر

یکی از این همه ؟؟ شعری که بخواهد باشد


همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند

او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد


شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟

دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟


چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز..

سعی دارد که به این عشق مقید باشد 

 

+نوشته شده در 23:6توسط رویای خاطرات | |

من که اصرار ندارم تو خودت مختاری

یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می دارم ...

+نوشته شده در 23:4توسط رویای خاطرات | |

عید نزدیک است

دلم یک "تحول عظیم" می خواهد

یک "حال خوب"

الهی "معجزه ای" کن

که "ســـــــــــخت" محتاجم 

+نوشته شده در 9:47توسط رویای خاطرات | |

وقتی نخواستنت

آروم بکش کنار

غم انگیز است اگر تو را نخواهد

مسخره است اگر نفهمی

احمقانه است اگر اصرار کنی... 

+نوشته شده در 21:59توسط رویای خاطرات | |

مـــا بــــی تـــو خــــسته ایــم

تــــو بـــی مــا چگـــونـــــه ای؟!

 

+نوشته شده در 23:6توسط رویای خاطرات | |

مـــن بــــی تــــو پـــریشــــان 

و 

تــو انگـــــار نــه انگـــــار...

 

+نوشته شده در 23:0توسط رویای خاطرات | |

 

+نوشته شده در 15:42توسط رویای خاطرات | |

 

+نوشته شده در 15:8توسط رویای خاطرات | |

تقـــویم امســـالم داره تمـــوم میشــــه

بســـه بــرگــرد ....

+نوشته شده در 21:54توسط رویای خاطرات | |

 

+نوشته شده در 21:29توسط رویای خاطرات | |

هر جا که می بینم نوشته است :


” خواستن توانستن است ”


آتش می گیرم !!!

 

یعنی او نخواست که نشد ؟! 

+نوشته شده در 21:16توسط رویای خاطرات | |

کوچک که بودم

کشتی هایم غرق می شد

سریع دفتر مشقم را میکندم

و دوباره یکی عین آن را می ساختم حالا ولی روزهاست که

کشتی هایم غرق شده و تنها در حسرت آنم که چرا؟

دیگر دفتر مشقی ندارم ...

+نوشته شده در 21:4توسط رویای خاطرات | |

 

+نوشته شده در 20:48توسط رویای خاطرات | |

بی ﺟﻬﺖ ﺑﻪ کسی ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"

ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﺗﺮکیبی ﺍﺯ ﺩﻭ ﻛﻠﻤﻪ ﺍﺳﺖ!

ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﺧﺮﻭﺍﺭی ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ میﺳﺎﺯﺩ ...

ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ تکیه ﻛﻼﻡ ﺍﺳﺖ!

ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﺣﺮﻓﻬﺎیی ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ می ﺑﺎﺯﺩ ...

ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ....

ﺑﺮﺍی ﺍﻭ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎی ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ....

ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺯی ﺑﺎ 9 ﺣﺮﻑ ﺍﺳﺖ!

ﺍﻣﺎ .......

ﺩﺭ ﺍﺻﻞ ﺑﺎﺯی ﺑﺎ ﺭﻭﺡ ﻳﻚ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ....

 

+نوشته شده در 18:46توسط رویای خاطرات | |

 

اگر کلید دری را نداری قفلش نکن

اگر کسی را دوست نداری خردش نکن

اگر دستی را گرفتی رهایش نکن...

+نوشته شده در 22:15توسط رویای خاطرات | |

خنده بر لب دارم و اما درونم شاد نیست 

دل اگر دربند باشد،روح هم آزاد نیست 

وصف حالم عاشقی تنهاست؛کز بخت بدش 

سهمش از معشوق،جز دلتنگی و غمباد نیست 

فصل های زندگی وقتی زمستانی شوند

فرق،بین آذر و اسفند یا مرداد نیست 

مرغ پیغام دعا حتما کر و کور است یا 

گریه های ما به گوشش جز صدای باد نیست 

گر "اذا زلزال "عشق آید همه ویران شوند 

خانه اش آباد! کز او خانه ای آباد نیست 

 ازدحام میله ها شور مرا از من گرفت 

درد بسیار است؛ اما فرصت فریاد نیست...

 

+نوشته شده در 22:1توسط رویای خاطرات | |

هیچگاه فکر نمی کردم که فاصله بینمان آنقدر زیاد شود که....

تو بی خیال زندگی کنی...

و من با خیالت

بی خیال زندگی شوم!!!

 

+نوشته شده در 19:52توسط رویای خاطرات | |

اگر کسي را دوست داري،

هوايش را داشته باش

اما اگر براي پر کردن تنهايي خود،

او را ميخواهي!

هوايي اش نکن ..!

شايد ديگر،

به هيچ هوايي غير تو عادت نکند ....

 

+نوشته شده در 21:52توسط رویای خاطرات | |

آدم ها يک بار عميقا عاشق مي شوند ..!

چون فقط يک بار نمي ترسند 

که همه چيز خود را از دست بدهند ؛

اما بعد از همان يک بار ،

ترس ها آنقدر عميق مي شوند

که عشق ديگر دور مي ايستد ..... 

 

+نوشته شده در 21:31توسط رویای خاطرات | |

من اينجا دلم سخت معجزه مي خواهد

و تو انگار

معجزه هايت را 

گذاشته اي براي روز مبادا...

+نوشته شده در 21:26توسط رویای خاطرات | |

اهل موسیقی نبودم در تمام زندگی

بی تو اما روز و شب با «شد خزان» سر می کنم...

 

+نوشته شده در 10:50توسط رویای خاطرات | |

 

 

+نوشته شده در 10:59توسط رویای خاطرات | |

 میروی که خوشبخت شوی

و من

 حال کودکی را دارم 

که نخ بادبادکش پاره شده

 مانده...

برای اوج گرفتنش ذوق کند

 یا برای از دست دادنش گریه...

 

 

+نوشته شده در 10:21توسط رویای خاطرات | |

می تواند که تو را سخت زمین گیر کند 

درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند 

 

آسمان بر سرم آوار شد آن لحظه که گفت 

قسمت این است بنا نیست که تغییر کند 

 

گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست 

قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند 

 

گفت دکتر: من و تو مشکلمان کم خونیست 

خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند 

 

در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 

که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند 

 

خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم 

نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند 

 

مشت بر آینه کوبیدم و گفتم شاید 

بشود مثل تو را آینه تکثیر کند... 

 

+نوشته شده در 21:20توسط رویای خاطرات | |

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره بر گره زد حوصله ها را...

 

+نوشته شده در 21:12توسط رویای خاطرات | |

 

دوری...

اما دوری از یادت نمی کاهد کمی....

+نوشته شده در 21:9توسط رویای خاطرات | |

شاید آرام تر می شدم

فقط و فقط .......

اگر می فهمیدی........

حرفهایم به همین راحتی که می خوانی

نوشته نشده اند!!!

 

+نوشته شده در 20:56توسط رویای خاطرات | |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد